تبليغاتX
نهايت آرامــش - خواب...

نهايت آرامــش

ديشب تو را در خواب ديدم
دست در دست هم داديم
و با يکديگر به اوج آسمان رفتيم
و تو بزرگترين ستاره را برايم چيدي
و روي موهايم گذاشتي
ستاره ها به ما چشمک ميزدند
و ابرها لبخند
باز برايم تکرار کردي
آن سوال را...
منم بلند فرياد زدم: "دوستت دارم"
و تو برايم اواز خواندي
در سياهي شب چشمانت را ديدم
که از شادي برق ميزد
آن شب تو با نگاه مهربانت
مرا به زندگي اميدوار کردي
مرا به دنياي ارزوهايم بردي، تمام ارزوهايم را ديدم
چه ان ها را که دست يافتني بودند
و چه ان هايي را که دست نيافتني
با لبخند به من گفتي: "به تمام ارزوهايت خواهي رسيد"
فقط بايد بخواهي
با تعجب نگاهت کردم و گفتم:
ولي...
اين بار دستانت را روي شانه هايم گذاشتي و گفتي:
"به حرفم اطمينان کن، فقط همين".

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 3:20 توسط


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

...
تو نيستی؛
اما يادت هميشه با من است
همچون مرهمی برای زخم کهنه ام
ولی فکر نبودنت
خود بهانه ايست
برای اينکه
از سربگيرم
گريه ی شبانه ام را...
بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم
حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد
باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم...
تشنه تر از كوير ميمانم
در انتظار طنين صدايت
و گاه احساس ميكنم
پريشان تر از باد ميشوم
در ميان خاطرات با تو بودنم...
ميخواهم دوباره آغاز كنم
اينبار از دريا به سرچشمه باز ميگردم...
دريا اينجاست، اما؛
دريا را رها خواهم كرد
زلال آب چشمه را ميخواهم
در خنكاي بامداد
من تو را می خواهم ای همنفس ترین همزاد!!!
...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385




    تعداد بازديدها: