ديشب تو را در خواب ديدم
دست در دست هم داديم
و با يکديگر به اوج آسمان رفتيم
و تو بزرگترين ستاره را برايم چيدي
و روي موهايم گذاشتي
ستاره ها به ما چشمک ميزدند
و ابرها لبخند
باز برايم تکرار کردي
آن سوال را...
منم بلند فرياد زدم: "دوستت دارم"
و تو برايم اواز خواندي
در سياهي شب چشمانت را ديدم
که از شادي برق ميزد
آن شب تو با نگاه مهربانت
مرا به زندگي اميدوار کردي
مرا به دنياي ارزوهايم بردي، تمام ارزوهايم را ديدم
چه ان ها را که دست يافتني بودند
و چه ان هايي را که دست نيافتني
با لبخند به من گفتي: "به تمام ارزوهايت خواهي رسيد"
فقط بايد بخواهي
با تعجب نگاهت کردم و گفتم:
ولي...
اين بار دستانت را روي شانه هايم گذاشتي و گفتي:
"به حرفم اطمينان کن، فقط همين".
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 3:20 توسط