شهزاده ی آسمونی، گفتی که پیشم می مونی برای این دل پرغم، آواز شادی می خونی عشق تو آتیش به پا کرد، به من تو رو آشنا کرد بی آنکه حرفی بگویم، راز منو بر ملا کرد
... تو نيستی؛ اما يادت هميشه با من است همچون مرهمی برای زخم کهنه ام ولی فکر نبودنت خود بهانه ايست برای اينکه از سربگيرم گريه ی شبانه ام را... بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم... تشنه تر از كوير ميمانم در انتظار طنين صدايت و گاه احساس ميكنم پريشان تر از باد ميشوم در ميان خاطرات با تو بودنم... ميخواهم دوباره آغاز كنم اينبار از دريا به سرچشمه باز ميگردم... دريا اينجاست، اما؛ دريا را رها خواهم كرد زلال آب چشمه را ميخواهم در خنكاي بامداد من تو را می خواهم ای همنفس ترین همزاد!!! ...
--------------------------------------------------------- يادم بماند که لزومي ندارد همانقدر که تو براي من عزيزي من هم برايت عزيز باشم!