تو باور مکن! که من نفس کشيدن را بي بوي گلت دوست مي دارم هزاران بار به تو گفتم نفس مرا زندگي نيست تمام زندگي توئي پس يا من مرده ام يا در خفقان دنيا نفس مي کشم
... تو نيستی؛ اما يادت هميشه با من است همچون مرهمی برای زخم کهنه ام ولی فکر نبودنت خود بهانه ايست برای اينکه از سربگيرم گريه ی شبانه ام را... بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم... تشنه تر از كوير ميمانم در انتظار طنين صدايت و گاه احساس ميكنم پريشان تر از باد ميشوم در ميان خاطرات با تو بودنم... ميخواهم دوباره آغاز كنم اينبار از دريا به سرچشمه باز ميگردم... دريا اينجاست، اما؛ دريا را رها خواهم كرد زلال آب چشمه را ميخواهم در خنكاي بامداد من تو را می خواهم ای همنفس ترین همزاد!!! ...
--------------------------------------------------------- يادم بماند که لزومي ندارد همانقدر که تو براي من عزيزي من هم برايت عزيز باشم!