+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 2:42 توسط
حرفهاي ما هنوز نا تمام...
تا نگاه ميکني وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي!
لحظه غريمت تو ناگزير ميشود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود....
دوستت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 3:15 توسط
دستان مرا بگير...
حسرت نمي گذارد تو را فراموش کنم و عشق مانع ايست سنگي...
و تنها نگاه تو ميتواند مانع از اين مرگ شود ، دوستت دارم و ميخواهم در کنار من بماني ، بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ...
اي کاش ميتوانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني ، و دستان مرا در حالي که تو را نشانه رفته اند و تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند را احساس کني...
لحظه ، لحظه ي تنهايي من با تو و به ياد تو پر ميشود و بدان که ...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 2:57 توسط