تبليغاتX
نهايت آرامــش

نهايت آرامــش

می گويم... مي گويم اما اين بار با هميشه فرق دارد. ديگر مثل بيد نمي لرزم. قلبم آرام است. بالاخره جز تک بيت و غزل و نوشته ها چيز ديگري هم يادم مي ايد و مي توانم خود را در چشمانت ببينم. آري چشمان تو...
اين بار هم سرم را بالا ميگيرم... بالا و بالاتر... تا به چشمانت برسم. به چشمانت برسم و خيره شوم و مثل هميشه حرفم را بگويم...
اما...
اين بار فرق دارد...
واژه هايم لال مي شوند...
تو اين بار از چشمانم بخوان...
بخوان که دوستت  مي دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 1:2 توسط


چقدر محتاج اون خنده هات محتاج صدات محتاج نفس هات محتاج دستات و محتاج ارامشتم...

نمیدونم هر کاری میکنم حرفا برام جمع نمیشن... کلمه هام اواره شدن... به جمع شدن اونا هم محتاجم اخه باید باشن تا بتونم برات بگم...

و تو چه بی نیازترینی.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 2:58 توسط


نمیدونم امشب از چی بگم...

دونستنو میدونم اما نمی دونم از کجا شروع کنم. ولش کن چیزی نمیگم. اما بخدا تقصیر من نیست...

دوستت دارم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 2:13 توسط


سکوت باغ با صداي خش خش برگهاي پاييزي به هم مي خورد، پرده مبهم تاريکي آرام آرام برداشته ميشود و چشمانم به قامت مسافري که در جاده هاي عشق، جاده هايي که هيچ کس از او خبر نداشت روشن مي شود.
او آمد و بهار عشق را با خود آورد. در کنارم نشست و آرام دستهايم را فشرد و به چشمان تاريکم خيره شد. در آن لحظه در دلم شوري به پا شد. قطره هاي باران چشمانم را نمناک کرد و اين بار چشمانم درخشيد.
ان بهار تو بودي...
دوستت دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 1:52 توسط


به من نگاه کن واسه ي يـــه لحظه
نگات به صد تا اسمـــــون مي ارزه

من از خدامه بکشم نــــــــــــــاز تو
تا بشنوم يه لحظه اواز تـــــــــــــــو

من از خدامه پيش تو بمـــــــــــونم
جواب حرفاتو خودم بخــــــــــــــونم

من از خدامه بمونم ديــــــــــــوونت
سر بذارم رو شهر امــــن شــــونت

من از خدامه بموني کنـــــــــــــارم
من که بجز تو کســــــــي رو ندارم

من از خـــــــــدامه که نباشه دوري
فقط دلم مي خواد بگي چه جوري

من از خدامه که يه روز دعــــــامون
بره تو اسمــــــون پيش خدامـــــون

به عشقـه اينکــه بعد اون همه درد
خدا يه بار نگـــــاهي هم به ما کرد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 2:32 توسط


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 2:49 توسط


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

...
تو نيستی؛
اما يادت هميشه با من است
همچون مرهمی برای زخم کهنه ام
ولی فکر نبودنت
خود بهانه ايست
برای اينکه
از سربگيرم
گريه ی شبانه ام را...
بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم
حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد
باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم...
تشنه تر از كوير ميمانم
در انتظار طنين صدايت
و گاه احساس ميكنم
پريشان تر از باد ميشوم
در ميان خاطرات با تو بودنم...
ميخواهم دوباره آغاز كنم
اينبار از دريا به سرچشمه باز ميگردم...
دريا اينجاست، اما؛
دريا را رها خواهم كرد
زلال آب چشمه را ميخواهم
در خنكاي بامداد
من تو را می خواهم ای همنفس ترین همزاد!!!
...

---------------------------------------------------------
يادم بماند که
لزومي ندارد
همانقدر که تو براي من عزيزي
من هم برايت عزيز باشم!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385




    تعداد بازديدها: