|
می گويم... مي گويم اما اين بار با هميشه فرق دارد. ديگر مثل بيد نمي لرزم. قلبم آرام است. بالاخره جز تک بيت و غزل و نوشته ها چيز ديگري هم يادم مي ايد و مي توانم خود را در چشمانت ببينم. آري چشمان تو... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 1:2 توسط
چقدر محتاج اون خنده هات محتاج صدات محتاج نفس هات محتاج دستات و محتاج ارامشتم... نمیدونم هر کاری میکنم حرفا برام جمع نمیشن... کلمه هام اواره شدن... به جمع شدن اونا هم محتاجم اخه باید باشن تا بتونم برات بگم... و تو چه بی نیازترینی. + نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 2:58 توسط
نمیدونم امشب از چی بگم... دونستنو میدونم اما نمی دونم از کجا شروع کنم. ولش کن چیزی نمیگم. اما بخدا تقصیر من نیست... دوستت دارم. + نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 2:13 توسط
سکوت باغ با صداي خش خش برگهاي پاييزي به هم مي خورد، پرده مبهم تاريکي آرام آرام برداشته ميشود و چشمانم به قامت مسافري که در جاده هاي عشق، جاده هايي که هيچ کس از او خبر نداشت روشن مي شود. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 1:52 توسط
به من نگاه کن واسه ي يـــه لحظه من از خدامه بکشم نــــــــــــــاز تو من از خدامه پيش تو بمـــــــــــونم من از خدامه بمونم ديــــــــــــوونت من از خدامه بموني کنـــــــــــــارم من از خـــــــــدامه که نباشه دوري من از خدامه که يه روز دعــــــامون به عشقـه اينکــه بعد اون همه درد + نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 2:32 توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 2:49 توسط
|
| ||||||