تبليغاتX
نهايت آرامــش

نهايت آرامــش

مسافرم زودی بیا دلم تنگه!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 5:9 توسط


اگر شبي فانوسه نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حواليه خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كناره من بودي!
كنار دلتنگيه دفاترم!
در گلدان چينيه اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 4:52 توسط


خسته ام مي فهميد؟!

خسته ام مي فهميد؟!    
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحني بودن و عشق.
خسته  از حس غريبانه ي اين تنهايي.
بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ي ساعقه بودن در باد.
همه ي عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را ميفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه ميدانم از،
حس پروانه شدن؟!

من چه ميدانم گل،
عشق را ميفهمد؟
يا فقط دلبريش را بلد است؟!

من چه ميدانم شمع،
واپسين لحظه ي مرگ،
حسرت زندگيش پروانه است؟
يا هراسان شده از فاجعه ي نيست شدن؟!

به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه ي عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه ي عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه ي عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پريدن از بام!!
باختم من همه ي عمر دلم را،
به هراس تر يک بوسه به لبهاي خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نميدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبيست؟!
يا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابيست؟!
عشق را در طرف کودکيم،
خواب ديدم يکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقايق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حيف،
حس من کوچک بود.
يا که شايد مغلوب،
پيش زيبايي ها!!
بخدا خسته  شدم،
ميشود قلب مرا عفو کنيد؟
و رهايم بکنيد،
تا تراويدن از پنجره را درک کنم!؟

تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنيد...!!!!
ميروم زندگيم را بکنم،
ميروم مثل شما،
پي احساس غريبم تا باز،

شايد عاشق بشوم....!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 5:12 توسط


عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی؟چرا؟

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی

اما چه سود؟

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم

اما چه سود؟

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی کنم

اما حالا زندگی من با وجود عشق نه تنها رنگی نشده است.بلکه تنها رنگی که درآن به چشم می خورد سیاهی است

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم برای دل خسته من بود.صدایش نوید امنیتی بزرگ بود.امنیت وآرامشی که می توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد نیستم.اما این را نیز میدانم که در زندگی کنونی من جایی برای عشق نیست.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا میکشاندتا به سوی عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره ای جز تحمل این فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره ای برایم نمانده چون میدانم که هرگز نمی توانم به آن ﭘاسخی مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرین لحظه زندگانیم قلبم برای کسی نمی ﭠﭙید که مجبور باشم تا این ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد

اما صد افسوس که این اتفاق افتاده و من در دنیای لبریز از تنهایی خود مجبور به کشتن احساسی هستم که روزی آرزوی به دست آوردنش را داشتم.می دانم که روزی ﭘشیمان خواهم شدو افسوس لحظه هایی را که در آن هستم خواهم خورد.اما این را نیز میدانم که زندگیم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاری برای این احساس غریب اما دوست داشتنی انجام دهم

زمانی آرزو میکردم و از خدای خود می خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.اما خدایا چرا حالا؟چرا زمانی که با سختی های زندگیم دست و ﭘنجه نرم میکنم.آن را که برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورده ای؟

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو دارم که به من توانی دهی و قدرتی بخشی که بتوانم این عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه ای از ذهنم جای دهم

به امید تو که سرور عشاق جهانی ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 5:38 توسط


دلم شكست
دلم گرفت
از اين همه تنهايي
از اين همه هق هق
از اين همه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 5:18 توسط


چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی  با تو می گوید؟؟؟؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم  
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
                  و تکان دادن سر را که عجب...

عاقبت مرد!!!!

         "چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.....؟؟؟؟؟" 

                                             

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 3:34 توسط


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 3:31 توسط


 به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را.. (حسین پناهی)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:58 توسط


نمی دانی چه دلتنگم

چه بی تابم چه غمگینم

چه تنهایم

 تو را هر شب صدا کردم

 نمی بینی

 نمی خوابم

 بیا تا باورت گردد

که بی تو کمتر از خاکم

 ولی با تو به افلاکم

 بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری مگر بیگانه ای با من؟                                  

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 3:27 توسط


با تو

الفباي عشق را آموختم

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان با ليدم

تو همه گمشده ام شدي

حال که اينچنين شيفته توام باش تا کنارت آرامش بيابم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 1:10 توسط


دستتو بده به من
حداقل بذار يه چيزي از تو پيش من باشه
يه دلخوشي کوچيک ...يادته؟
دلم خوش باشه که دستت توي دست منه
مي دونم که چشات همه چيزو رويايي مي بينه
مي دونم که دلت مدتهاست گم شده
مي دونم که تنت مال يکي ديگه اس
مي دونم که لبات بوسه گاه يه جفت لبيه که دوسش داري
مي دونم که پاهات جايي مي ره که دلت همونجاس
مي دونم که همه قشنگيات واسه يه آدم ديگه اس که نمي دونم کيه
ولي .. دستتو بده به من تا حداقل از وسط خيابون ردت کنم
مي ترسم نکنه حواست ( که اونم يه جاي ديگه اس ) پرت شه و خدا نکرده اتفاقي بيفته واست
اونور خيابون که رسيديم تو برو هر جايي که دوس داري
منم مثه هميشه دستموم مشت مي کنم که گرمي دستاي قشنگت از توي دستام نپره
چه بوي خوبي داره عطر تنت
تو برو هرجايي که دوس داري
وقتي فهميدم دوستت دارم به خودم قول دادم تو رو با همه چيزايي که دوس داري دوست داشته باشم
حتي اگه تو دوس داشته باشي دوسم نداشته باشي
آخه مي دوني
خدا هم منو اين مدلي دوس داره
گرچه من مي دونم يه روز بر مي گردم پيش خدا ولي تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 1:9 توسط


شهزاده ی آسمونی، گفتی که پیشم می مونی
برای این دل پرغم، آواز شادی می خونی
عشق تو آتیش به پا کرد، به من تو رو آشنا کرد
بی آنکه حرفی بگویم، راز منو بر ملا کرد

یه لحظه بی تو نبودم

یه لحظه بی تو نزیستم

یه روز سراقمو می گیری

روزی که من دیگه نیستم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 3:56 توسط


در سکوتی پر هیاهو در کنار بی قراری

دست به دست مهربانی

زیر مهتاب محبت، رو به دریا

می نشینم تا بیایی      

      می نشینم تا سکوتم با صدای گرم تو تنها شود

            می نشینم تا که روزی زیر مهتاب نگاهت زیر گل زیبا شود

             رو به روی باغ رویا، باغی از رویا بسازم

ای همه معنای بودن، می نشینم تا بیایی

                                        

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 4:3 توسط


در سكوتي اسيرم كه سرشار از طنين صداي توست

ودنيايي دارم براي زندگي كه تو آن را به من بخشيدي !

در رويايي سير ميكنم كه تنها صاحبش تويي و

رازهايي را با خود زمزمه ميكنم كه محرم اسرارش تويي !

در درياي بي اماني شناور شده ام

 كه پناهش بي پناهيس و

حاله ي هميشگيه اوهام بر جان آن سايه افكنده

و تواي تنها آرامشش !

دلم را به تو ميسپارم تا سكوتم را بشكني"دنيايم را

با وجودت آذين كني"رويايم را باور كني"

همراز هميشگيم شوي و ساحلي از عشق در درياي

بيكران دلم بنا كني !

تورا تا هميشه دوست خواهم داشت اي بهترين بهترينم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 3:29 توسط


مهربونم روزت مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 4:15 توسط


در موج رنگ رنگ نگاهت
دوباره عاشقي ميكنم
دستهاي مرا بگير
كه از ترس تنهائي خويش
فراري هستم...

ارزویم بهترینهاست برای تو!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 3:27 توسط


دارم خفه میشم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 3:41 توسط


قدم زنان ، نفس نفس در پی توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام !
تو را می سپارم به قلبم ، حالا تو هستی و یک عاشق !
عاشقي که هیچگاه از عشقت خسته نمی شود !
با آن چشمهای زیبایت مرا ببین ،
ببین که چه بچگانه به آن چشمهایت خیره می شوم !
وقتی در کنار منی قلبم تند تند میتپد ،
دستت را بر روی قلبم بگذار و حس کن که چه عاشقانه برای تو میتپد !
بشنو صدای نفسهایم را که با هر نفس میگویم دوستت دارم عزیزم !
بگذار با عشق تو زندگی کنم ، بگذار در کنار تو با آرامش عاشق بمانم !
مرا در دام تنهایی نینداز ؛
به خدا دیگر طاقت یک لحظه دوری تو را ندارم !
قدم زنان ، نفس نفس به دنبال تو می آیم !
من که احساس خستگی نمی کنم تا آخر دنیا با تو می مانم !
بگذار دستانت را بفشارم ، آن دستهای گرمت را از من جدا نکن !
مرا ببین ، عاشق تر از من کسی نیست !
کسی نیست که با تو و پا به پای تو در جاده های زندگی
تا آخرین نفس همسفرت بماند !
بگذار همیشه با تو باشم ، یک لحظه نیز از تو دور نباشم !
میخواهم از با تو بودن خاطره تلخ به جا بماند ،
نمی خواهم به یاد تو باشم ، آرزو دارم همیشه در کنار تو باشم !
من که همیشه به یاد توام ، لحظه به لحظه در آرزوی دیدن توام
من که دوری تو را تحمل می کنم ،
قلب نا آرام را به خاطر تو آرام می کنم !
این لحظه های عاشقی برای ما پایانی نخواهد داشت !
با تو باشم ، یا بدون تو من یک عاشقم !
عاشق تو ، عاشق ان قلب مهربان تو !
زندگی ام ، قلبم ، عشقم تا ابد به نام تو خواهد بود عزیزم !
قدم زنان نفس نفس در پی توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام
قدم زنان نفس نفس به دنبال تو می آیم ، من که احساس خستگی نمی کنم
تا آخر دنیا با تو می مانم .........

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 2:42 توسط


خدایه منم بزرگه...!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 2:17 توسط


نميدونم چرا هر وقت چيزيو دوست دارم بايد ازش بگذرم، چون حتما يكيو ناراحت ميكنه!

ولي من عاشقانه دوست دارم... با بدجنسيه تموم هم چشمامو رو ناراحتي ها ميبندم...!

مگه وقتي من ناراحتم، كسي بهش تلنگري هم مي خوره؟!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 3:27 توسط


می گویند : بتاب!

                         از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی

                                            و من ، مات ، تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!

می گویند : بخوان!

                         تا روزهای نیامده از ابتدای خلقت

                                            و من ، مبهوت ، در آشفتگی خود فریاد می زنم!

می گویند : برقص!

                       از بلندای ناز تا خواهش نیاز

                                            و من ، بی تاب ، دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!

می گویند : بمان!

                      از دیروز روز تا فردای شب

                                           و من ...

                                           و من می روم ، که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح نشسته اند

می روم که آغاز کنم!

                     از امروز روز تا فردای روزتر

اما ؛

آخر بی همسفر که نمی شود پرید

باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد

تو بال های مرا بگیری و من دستان تو را

و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 1:1 توسط


برای دوستت دارم ها واژه ها رو کم میارم...

دوستت دارم برای همه چیز!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 2:46 توسط


آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:50 توسط


رودها در جاري شدن
و علفها در سبز شدن معني پيدا ميكنند...
كوه ها با قله ها
و درياها با موج ها زندگي پيدا ميكنند...
و انسان ها
و همه انسان ها...
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدايا، برمن رحم كن
بر من كه ميدانم ناتوانم رحم كن!
باشد كه خانه اي نداشته باشم!
باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم!
باشد كه حتي دست و پايي نداشته باشم!
اما نباشد،
هرگز نباشد،
كه در قلبم عشق نباشد...
هرگز نباشد.

                                           "عزیزم تولدت مبارک"

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 1:59 توسط


امشب پنجره اتاقت را باز كن
مي داني چرا پشت اين پنجره ايستاده ام؟
چون لحظه هاي ارامشم را گم كرده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 3:10 توسط


تو باور مکن!
که من نفس کشيدن را
بي بوي گلت دوست مي دارم
هزاران بار به تو گفتم
نفس مرا زندگي نيست
تمام زندگي توئي
پس يا من مرده ام
يا در خفقان دنيا نفس مي کشم
       

با ارزوی بهترینها! عزیزم سال نو مبارک...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 3:22 توسط


دلت چه پاك و ساده خود را
             به ديواره‌هاي چشمت مي‌كوبد و
                               عريان مي‌شود خوب من !

                                                   عاشقانه تو را دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 2:39 توسط


عزیزم...

  تنهام نذاز من این ادما رو دوست ندارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 5:12 توسط


دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی, بلکه برای آنچه که هستم, هنگامی که با توام!!
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای, بلکه برای آنچه از من می سازی!
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی!
دوستت دارم
چون فراتر از هر سرنوشتی , شادی را به من ارزانی داشتی و این همه را هدیه داده ای , بی هیچ تماسی, کلامی و یا اشارتی.
به این کار توانا گشته ای چون خود بوده ای , شاید دوست بودن در نهایت به همین معناست.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 0:33 توسط


به دنبال تو مي ايم
تا شايد در سكوت وجودت
                                    ارام زندگي كنيم.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 3:39 توسط


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

...
تو نيستی؛
اما يادت هميشه با من است
همچون مرهمی برای زخم کهنه ام
ولی فکر نبودنت
خود بهانه ايست
برای اينکه
از سربگيرم
گريه ی شبانه ام را...
بي آنكه بخواهم انتظارت را ميكشم
حتي با اينكه ميدانم نخواهي آمد
باز هم ثانيه ها را يك به يك ميشمارم...
تشنه تر از كوير ميمانم
در انتظار طنين صدايت
و گاه احساس ميكنم
پريشان تر از باد ميشوم
در ميان خاطرات با تو بودنم...
ميخواهم دوباره آغاز كنم
اينبار از دريا به سرچشمه باز ميگردم...
دريا اينجاست، اما؛
دريا را رها خواهم كرد
زلال آب چشمه را ميخواهم
در خنكاي بامداد
من تو را می خواهم ای همنفس ترین همزاد!!!
...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385




    تعداد بازديدها: