|
مسافرم زودی بیا دلم تنگه! + نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 5:9 توسط
اگر شبي فانوسه نفسهاي من خاموش شد، + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 4:52 توسط
خسته ام مي فهميد؟! خسته ام مي فهميد؟! من چه ميدانم گل، من چه ميدانم شمع، به خدا من همه را لاف زدم!! تا دلم باز شود؟! شايد عاشق بشوم....!!! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 5:12 توسط
عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد آه دل من تو با من چه کردی؟چرا؟ آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی اما چه سود؟ کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او ﺳﭙرده ام کاش می دانست که انتظار در زندگی ﭘر احساس من به ﭘا یان رسیده و من تفاوت این احساسی را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور کرده ام اما چه سود؟ ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو ﺳﭙردم اما چه سود؟ اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟ خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.می خواستم رنگ عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی کنم اما حالا زندگی من با وجود عشق نه تنها رنگی نشده است.بلکه تنها رنگی که درآن به چشم می خورد سیاهی است وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم برای دل خسته من بود.صدایش نوید امنیتی بزرگ بود.امنیت وآرامشی که می توانم تا ابد ان را از آن خود کنم می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما خداوندا قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ﭠﭙد نیستم.اما این را نیز میدانم که در زندگی کنونی من جایی برای عشق نیست.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای مقابله نیست.دلم مرا میکشاندتا به سوی عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره ای جز تحمل این فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره ای برایم نمانده چون میدانم که هرگز نمی توانم به آن ﭘاسخی مطابق با خواسته دلم بدهم کاش هرگز تا آخرین لحظه زندگانیم قلبم برای کسی نمی ﭠﭙید که مجبور باشم تا این ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد اما صد افسوس که این اتفاق افتاده و من در دنیای لبریز از تنهایی خود مجبور به کشتن احساسی هستم که روزی آرزوی به دست آوردنش را داشتم.می دانم که روزی ﭘشیمان خواهم شدو افسوس لحظه هایی را که در آن هستم خواهم خورد.اما این را نیز میدانم که زندگیم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاری برای این احساس غریب اما دوست داشتنی انجام دهم زمانی آرزو میکردم و از خدای خود می خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.اما خدایا چرا حالا؟چرا زمانی که با سختی های زندگیم دست و ﭘنجه نرم میکنم.آن را که برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورده ای؟ نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو دارم که به من توانی دهی و قدرتی بخشی که بتوانم این عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه ای از ذهنم جای دهم به امید تو که سرور عشاق جهانی ... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 5:38 توسط
دلم شكست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 5:18 توسط
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟؟ عاقبت مرد!!!! "چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.....؟؟؟؟؟" + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 3:34 توسط
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 3:31 توسط
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را.. (حسین پناهی) + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:58 توسط
نمی دانی چه دلتنگم چه بی تابم چه غمگینم چه تنهایم تو را هر شب صدا کردم نمی بینی نمی خوابم بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ولی با تو به افلاکم بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل سراغم را نمی گیری مگر بیگانه ای با من؟ + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 3:27 توسط
با تو الفباي عشق را آموختم نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و کلبه عشقمان با ليدم تو همه گمشده ام شدي حال که اينچنين شيفته توام باش تا کنارت آرامش بيابم + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 1:10 توسط
دستتو بده به من + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 1:9 توسط
شهزاده ی آسمونی، گفتی که پیشم می مونی یه لحظه بی تو نبودم یه لحظه بی تو نزیستم یه روز سراقمو می گیری روزی که من دیگه نیستم + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 3:56 توسط
در سکوتی پر هیاهو در کنار بی قراری دست به دست مهربانی زیر مهتاب محبت، رو به دریا می نشینم تا بیایی می نشینم تا سکوتم با صدای گرم تو تنها شود می نشینم تا که روزی زیر مهتاب نگاهت زیر گل زیبا شود رو به روی باغ رویا، باغی از رویا بسازم ای همه معنای بودن، می نشینم تا بیایی + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 4:3 توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 3:29 توسط
مهربونم روزت مبارک + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 4:15 توسط
در موج رنگ رنگ نگاهت ارزویم بهترینهاست برای تو!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 3:27 توسط
دارم خفه میشم + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 3:41 توسط
قدم زنان ، نفس نفس در پی توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام ! + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 2:42 توسط
خدایه منم بزرگه...! + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 2:17 توسط
نميدونم چرا هر وقت چيزيو دوست دارم بايد ازش بگذرم، چون حتما يكيو ناراحت ميكنه!
ولي من عاشقانه دوست دارم... با بدجنسيه تموم هم چشمامو رو ناراحتي ها ميبندم...! مگه وقتي من ناراحتم، كسي بهش تلنگري هم مي خوره؟!!! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 3:27 توسط
می گویند : بتاب! از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی و من ، مات ، تنها در افکار خود سایه روشن می زنم! می گویند : بخوان! تا روزهای نیامده از ابتدای خلقت و من ، مبهوت ، در آشفتگی خود فریاد می زنم! می گویند : برقص! از بلندای ناز تا خواهش نیاز و من ، بی تاب ، دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم! می گویند : بمان! از دیروز روز تا فردای شب و من ... و من می روم ، که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح نشسته اند می روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فردای روزتر اما ؛ آخر بی همسفر که نمی شود پرید باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد تو بال های مرا بگیری و من دستان تو را و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی ... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 1:1 توسط
برای دوستت دارم ها واژه ها رو کم میارم... دوستت دارم برای همه چیز! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 2:46 توسط
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:50 توسط
رودها در جاري شدن "عزیزم تولدت مبارک" + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 1:59 توسط
امشب پنجره اتاقت را باز كن + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 3:10 توسط
تو باور مکن! با ارزوی بهترینها! عزیزم سال نو مبارک... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 3:22 توسط
دلت چه پاك و ساده خود را عاشقانه تو را دوست دارم + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 2:39 توسط
عزیزم...
تنهام نذاز من این ادما رو دوست ندارم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 5:12 توسط
دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 0:33 توسط
به دنبال تو مي ايم + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 3:39 توسط
|
| ||||||